بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم
گر چه میدانم که در شهر غریبی زیستم
******************
نقاره ها ز اوج مناره وزیده اند مردم صدای آمدنت را شنیده اند
زیباتر از همیشه شده آستان تو آقا چقدر ریسه برایت کشیده اند....
عشق تجارت نیست .
عاشق فقط میبخشد ،بدون هیچ حساب و کتابی
و از این رهگذر لذت میبرد .
گدایی عشق رسم تازه کاران است .
اگر در این دنیا موجودی وجود دارد که با دیدنش صدای ضربان قلبت آبرویت را به تاراج میبرد
مهم این نیست ،که او مال تو باشد...
مهم این است که:
باشد،نفس بکشد و زندگی کند....
کوه چون سنگ بود تنها شد ؟یا چون تنها بود سنگ شد؟؟
من که نه سنگ بودم و نه کوه!!! خدایا؛ پس چرا تنها شدم؟؟؟
چرا گرفته دلت مثل انکه تنهایی
چقدر هم تنها!
خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک ،دچار آبی دریای بیکران باشد.
چه فکر نازک غمناکی...
و عشق ...
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند!!!
نه؛
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند،
و با شنیدن یک هیچ میشوند کدر...
همیشه:
عاشق تنهاست...
دل از چشم تو با غم گفت و باید از تو کم کم گفت
تو نزد من نخواهی ماند و این را باد محکم گفت
شبی باران که می بارید به روی کوچه نم نم گفت
نگاه شمعدانی ها فقط از تو برایم گفت
چرا او عاشق من شد؟ به یک عابر شنیدم گفت
و عابر هم جوابش را همان وقتی که رفتم گفت
عزیز او نبودم هیچ ولی به من عزیزم گفت
چرا به اشک سرد من نگاهی کرد و شبنم گفت
شبی تا صبح با من بود سخن بسیار گفتم گفت
و پیش از رفتنش این را به او یک روز خواهم گفت
«چرا چشم تو با حسرت
نگاهم کرد و مریم گفت؟؟»
به تو می اندیشم؛
به نرسیدن
به سوختن و ساختن
به تهاجم عشق
به قلب پاره من.....
چه گنه کرد دلم ،کز تو چنین دور شدم؟
من چه کردم ،که ز وصل تو جدا افتادم؟؟
انگار تا همیشه باید
در پی چشم های تو
ستاره های جاده را رسوا کنم.
و چه طولانیست
این شب های بی ستاره جاده...
کاش همان لحظه که تقدیم تو شد هستی من،می سپردم که مواظب باشی،جنس این جام بلور است..پر از عشق و غرور،مبادا که بازیچه شود..می شکند
کاش مي شد تو را ببينم باز
لااقل از دريچه ي رويا
آه اي خوب من نمي داني...
تا چه اندازه
بي تو دلتنگم....
بي تو بغضي غريب وتلخ مدام
مي فشارد گلوي شعر مرا....


